نبودنِ تو
فقط نبودنِ تو نیست
نبودنِ خیلی چیزهاست !! …
کلاه روی سَرم نمیایستد ؛
شعر نمیچسبد ؛
پول در جیبم دوام نمیآورد ؛
نمک از نان رفته ؛
خنکی از آب ؛
من بیتو فقیر شدهام …
تـو رفـتـﮯ . . . انـگـار ڪـﮧ مـن از اولـش نـبـودم ! مـن ولـﮯ مـﮯمـانـم انـگـار ڪـﮧ تـو تـا آخـرش هـسـتـﮯ ! . . عینکم را بدهید می خواهم به دنیای یکرنگم پناه ببرم .. دِلــَم یک اتِّفاق می خـواهـَد ! یکـــ تـلفن نا آشنا با بـی مـِـ ـیلی تـمام جواب دَهَم و صـِـــــــــــدای تــو … شمردن بلد نیستمـ . . . دوستــــ داشتن بلدمـ و گاهے شدهـ . . . یکے را دو بار دوستــــ داشتـه باشمـ دو نفر را یکـــ جا (!) … چه کار مے شود کرد ؟ دوستــــ داشتن بلدم . . . شمردن بلد نیستمـ . . . ایـنـجـا زمـیـن اسـتـــ مـحـل کـودکـان بـوسـه ای چـه بـسـیــارنـد کـودکـانـی کــه بـه دنـیــا مـی آیـنـد کــه در ابـتـدا قـرار بـوده فـقـط یـکـــ بـوسـه بـاشـنـد . . . کلــــمـات ، قــدرت آزار دادن شـــمـا را نـــدارنـــد ! مگـــر آنــکه گـــویـــنده ی کــلمــات بـــرایـــتـان ، بسیــار عــزیــز بـــاشـد !!! دیوانه نمیگوید دوستت دارم (!) دیوانه میرود تمام ِ دوست داشتنش را به هر جان کندنی جمع میکند از هر دری میزند زیر بغل میریزد پای کسی که قرار نیست بفهمد دوستش دارد … گیرم که باخته ام, اما کسی جرات ندارد به من دست بزند, یا از صفحه بازی بیرون کند؛ شوخی که نیست, من “شـــــــــــــــــــــاه” شطرنجم .. خــاصیـتــ دنـیـاستـــ . . . کـه در اوج داشـتـن و خـوشـبـخـتـی دلـهـره ی از دسـتــ دادَن . . . پـــر رنـگــ تَـر استــ . . . دوســتــت دارم را هزار بار دیگر تکرار کن . . . اینجا نه بینی کسی دراز می شود ! . . . نه گرگی به گله ات میزند ! . . . دور كه ميشوم، نزديكتر مي آيد...! نزديك كه ميشوم، دورتر ميرود...! انگار كه اين " فاصله " هميشه بايد به شكلي رعايت شود ! آدمست دیگر... یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد دوسـت دارد بـردارد خـودش را بـریـزد دور . . . ! حقیقت دارد که من می توانم با شعرهای تو با باران مشاعره کنم و بند نیایم ... حالا که رفته ای حسابی که هوا را بی من نفس کشیدی سر دو راهی که رسیدی، به چپ برو به جهنم ختم می شود ! من در میان مردمی هستم که باورشان نمیشود تنهایــــم میگویند خوش بحالت که خوشحالی نمی دانند دلیل شاد بودنم باج به آنهاست برای دوست داشتن مــــــــن گاهی برای کشـیدنِ فـریـاد هـزاران پیکـاســو هـم کـافـی نیسـت . . . کارم از یکی بود و یکی نبود گذشته من در اوج قصه گم شده ام….! این روزها بُرد با کسی ست که بی رحم باشد از دلتــــ که مایه بگذاری ســوخـــــته ای . . . روزهایم گذشت اما روزگار از من نگذشت! اما من از روزها و روزگار گذشتم ، بگذرید از من! تاب ندارم سخت است با تو هستند جلوتـــر با دیگری یا جور دیگری . ! سخت است چه رنگین کمان نحســـــی چشم بَـــــسته از فرسنگ ها می شناسمت…! این تَـــــلاشت برای گم شُــدن مَــرا می خنداند…!
نظرات شما عزیزان: